تبليغاتX
تنهایی یک تنها....
دوست دارم همه ی نوشته ها مو بخونی، پشیمون نمیشی ،نظر هم یادت نره عزیز...!!
 

 

منتظر متن جدیدم باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:14  توسط alonest  | 

...

 

 

4

...

 

             س

 ...

                 

                    4

 

...

 

میروم شاید فراموشت کنم !  /  با فراموشی هم آغوشت کنم

 

میروم از رفتن من شاد باش!  /   از عذاب دیدنم آزاد باش

 

گرچه تو تنهاتر از من میروی!   /  آرزو دارم ولی عاشق شوی

 

آرزو دارم بفهمی درد را!        /   معنی برخوردهای سرد را

 

...

                  ن

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 18:14  توسط alonest  | 

بدون مقدمه:

کجایید  امید و آرزوهای زندگیم؟ کجایید باورهای خوش زندگیم؟ کجایید رویاهای زیبای زندگیم؟

کجایید شماها؟...

کجایید که حتی نمیتوانم وجودتان را هم حس کنم! شماها که میگفتید روزی تمام غم هایم به پایان

میرسد!پس کجایید؟کجایید که نمیتوانم لمستان کنم!کجایید که دستانم خالیست!خالی از هر حس

 وعاطفه! کجایید که در دیارم انگار مرده است مردانگی!!!...

           

در درونم غوغای عجیبیست!بجای نفس کشیدن آه میکشم تا زنده بمانم!!  شماها <امید و آرزویم

ورویاهایم> مانند همه ی آدمها رهایم کردید ! کاش شما هم مثل تنهاییم وفا داشتید!تنهاییم بی ادعا

بود!تنهاییم همیشه با من تنها بود!همیشه بر خلاف شما که ظاهرا با من بودید او باطنا با من بود!

آری تنهاییم وفایش از شما بیشتر بود!در تنهاییم هیچ دروغی، هیچ تظاهر و خیانتی نبوده و نیست و این

 تنهاییست که همیشه با من است و می ماند و من نیز با او می مانم!...

اما با این حال میدانم که باید زندگی کنم! زندگی کردن زیباست با همه ی تلخیهایش شیرین است!

اعتقاد من برای زندگی  کردن این است:

با دیگران باش و با دیگران زنذگی کن اما برای دیگران نباش وبرای آنها نیز زندگی نکن!!!...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 16:11  توسط alonest  | 

نمیدانم، نمیدانم و نمیدانم را خوب میدانم:

 

نمیدونم تا حالا توی شرایطی قرار گرفتی که بخوای همه ی حرفاتو با سکوت بزنی!؟

 

تا حالا شده به دیگران اجازه بدی ذهنتو بخونن!؟

 

تا حالا شده اینقدر حرف توی د لت باشه که حتی سکوت و بی صدا فریاد کردنت هم فایده نداشته باشه!؟

 

تا حالا شده به این موضوع فکر کنی که سکوتت همه ی حرفهای درونت رو میگه!؟

 

تا حالا به این فکر کردی تاثیر حرفهایی که با سکوت میزنی خیلی بیشتر از حرف زدن و فریاد کشیدنته!؟

 

و تا حالا شده به این فکر کنی که همه اول ادعای اینو دارن که تا آخرش باهات میمونن و پای همه ی

 

 مشکلات هستن!؟ اما بعد از مدتی،اما بعد از مدتی اونم مثل همه ی کسای دیگه میره و تنهات میزاره! ویه

 

 سکوت ابدی رو بهت هدیه میده (میدونی چرا سکوت ابدی؟)چون اگه حرفی بزنی مجبور میشی اون فرشته 

 

ای که توی ذهن خودت برای خودت ودیگران ساختی پاک کنی! به نظر من اگه قراره کسی توی قلبه دیگری

 

 بمیره بهتره که با یه خاطره ی خوش بمیره نه یه خاطره ی تلخ یا همون حقیقت تلخ!...

 

وباز هم خستگی و باز هم تنهایی و چه زیباست شکوه این تنهایی...

                                      df

 

میخوام با تنهاییم تنهایی خوش باشم!میدونی چرا میگم تنهایی رو دوست دارم وازش خوشم میاد!؟ چون اگه

 

تنهایی بد بود هیچوقت خدایی که تنهاست تنها نمی موند و از تنهاییش لذت نمیبرد!!

 

میدونی چرا میگم سکوت گاهی اوقات وشاید بیشتر اوقات  بهترین طریقه ی گله کردنه!؟ چون خدای بزرگ

 

هم هیچوقت گله ای رو که از بندگانش داره به زبون نمیاره !...

 

پس با همه باش و با همه شاد باش (ظاهرا) اما گاهی اوقات برای اینکه بفهمن تو بی درد نیستی سکوت

 

 اختیارکن و حرفی نزن!مطمئن باش با سکوت همه ی حرفهای درونت رو میزنی !

 

این هنر نیست که با گفتن چیزی کسی رو از درونت با خبر کنی هنز اینه که با نگفتنش کاری کنی همه درکت

 

 کنن و احساست رو بفهمن چون سکوت بهترین روش برای گفتن چیزهای ناگفتنیه!...

 

                                           s

 

تنها باش و تنهایی با تنهاییت خوش باش ( باطنا!!)...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:23  توسط alonest  | 

بدون هيچ مقدمه اي مي آغازم!:

                                                           t


نمي دانم ،نمي دانم ونمي دانم را خوب مي دانم...


ميخواهم از آشنايي بنويسم که برايم غريبه شده!همان آشنايي که چند

 صبايي به زندگي ام آمد و هديه اي را به من داد و رفت!


هديه اي که نزديکتر از هر چيز و هر کسي به من شد! هديه اي به نام

 غربت،آري غربت...

                                         edf


تنهاییم را به رخم کشید ورفت و مرا در غربت لحظه هایم به خود واگذاشت..


چه کنم با خند ه های زودگذرم!؟ خنده های که نه از درونم بلکه تنها از روی

نیاز و برای  شاد کردن دوستانم است


اما همین هم زیباست! همینکه دوستانم را شاد میکنم برایم کافیست!آری

من در تنهایی خود به این نوع شادی رسیدم و چه زیباست تنهایی،وچه

 زیباست تنهایی ...

آشنایی که برایم غریبه شده ای، میدانمٍ میدانم که تو تنها نمیمانی ولی برای

 کسی که تا ابد تنهاست فقط دعا کن ! همین....


...            uj

 


و چه زیباست تنهایی...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:30  توسط alonest  | 

 

بدون هیچ مقدم ای مینویسم:

 

گاهي اوقات در تنهايي خود به خود ميگويم: کاش ميدانست چقدر دوستش

 

 داشتم!

                   ذدا

کاش ميدانست  او را نه به انداز ه ي که خودش ميخواست،

 

نه به اندازه ي تمام ستاره هاي آسمان،

 

 نه به اندازه ي پهنا و وسيع بودن آسمان

 

 ونه به اندازه ي بزرگ بودن و عميق بودن دريا

 

 بلکه او را به اندازه ي

 

 بزرگ بودن تنهاييم درتمام لحظات تنهاييم به اندازه ي

 

 وسعت تنهاييم دوستش داشتم!!!...

 

 

                            j

 

 آري باز هم تنهايي، وباز هم اين عظمت تنهاييست که بر همه چيز غلبه

 

ميکند....

 

                     ظز

 

 

 آري، باز هم تنهايي، تنهايي....

 


 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 3:19  توسط alonest  | 

بدون هيچ مقدمه مينويسم...        

مدتي بود نديده بودمش، مدتي بود حس ميکردم ديگر دوستش ندارم ومدتي بود حتي به خود ميگفتم:

که اصلا او را دوست نداشتم!!... 

                                                   

     ...                 

اما باز ديدمش، وقتي چشمم به چشمانش افتاد ياد همه ي خاطراتم ،ياد همه ي

دلبستگيهايم، ياد خودش وخودم و همه چيز افتادم!، ديگر نتوانستم خودم را نگه دارم وتحمل

 کنم از آنجا فاصله گرفتم،ولي هر چقدر که دورتر ميشدم وقدمي از آنجا به جاي ديگر بر

ميداشتم خاطرات بيشتري برايم زنده ميشد،حقيقت را ميگويم نتوانستم جلوي اشک خود را

بگيرم، نتوانستم، نتوانستم.....

                        

 

بعد از مدتها دوباره اشک از چشمانم جاري می شد و بغض همه جايم را فرا گرفت حس غربت در تاريکي

 شب در من بيداد ميکرد، همزباني ميخواستم که بگويم آنچه را که گفتني است! آري من به يک همزبان

 نيز قانع بودم(حتي يک همدل هم نميخواستم!)، اما افسوس که هزاران بار در خود شکستم ونتوانستم

حتي يک کلمه از حرفهايم را به کسي بگويم،راستش را ميگويم خسته بودم از دلبستن، از شکستن و

حتي از خستگيه خو نيز خسته بودم!!! مدتي تنها ماندم، همه چيز را تحمل کردم،نميدانم چه چيزي در

قلبم موج ميزد،در قلبم زمزمه اي بود که مي گفت:**تو از چيزي ناراحتي که خدا آن را خواسته ، اين

حکمت اوست وحکمت او خير توست!!**....

                uy

به خودم آمدم و آرام با خود وخداي خود چنين گفتم:**الهي اگر تو مرا خواستي من آن خواستم که تو

خواستي**.....

هميشه دوست داشتم بدانم:*** چون دوستم داردبه من نياز دارد  يا نه! چون به من نياز دارد

 دوستم دارد!؟؟***...

فهميدم، اما زماني که خيلي دير شده بود زماني که من به نقطه ي پايان رسيده بودم و تمام

شده بودم!!

تنها شدم ودر تنهايي خود با جمله ا ي همه چيز را دوباره آغاز کردم:

**آنان که از تو ميگذرند از شيرين ترين لحظات زندگي خود ميگذرند تو نيز از تلخترين

 لحظات زندگي خود آسانتر از آنها بگذر**....

با همه شاد باش ، همه را شاد کن اما تنها باش و تنها زندگي کن!!(در درون خود)...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:50  توسط alonest  | 

 

به نام با رفاقتها!!؟

 

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را  /   اين آتش عشق است نسوزد همه كس را...

يه روز تصميم گرفتم خودمو گول بزنم :همه ي خاطرهامو انداختم يه گوشه

گفتم*فراموش*!...؟اما يه چيزي ته دلم به من خنديد و گفت*يادمه*!!؟؟

 

ديروز با يه دست گل اومده بود ديدنم! با يه نگاه مهربون... همون نگاهي كه سالها

آرزوشو داشتم!  و از من دريغ ميكرد؛؛ گريه كرد و گفت دلش برام تنگ شده!


ولي من فقط نگاهش كردم ... وقتي رفت سنگ قبرم از اشكاش خيس شده بود...!؟

g


 آري...


زندگي عجيب است چون :

تا گريه نكني كسي نوازشت نميده ؛ تا نخواي بري كسي نمگي بمون؛ تا نري كسي

 قدرتورو نميدونه و تا وقتي نميري كسي نمي  بخشتت!!؟؟
....


بيهوده مكن عمر گران صرف رفيقان/عمر صرف كسي كن كه جان تو باشد


امروز كسي محرم اسرار كسي نيست / ما تجربه كرديم كسي يار كسي نيست!!...؟؟؟


 من كه تنهايي خودمو با هيچي عوض نميكنم ! نميگم با كسي نيستم نه هستم

؛ولي براي كسي نيستم و نميخوام براي كسي زندگي كنم چون من آفريده شدم كه

اونجوري كه دوست دارم زندگي كنم

نه اونجوري كه ديگران دوست دارن...

 

 
چه زجر ز ناكسان بردم ؛مرا در خود سپر كردند ولي خود پشت پا خوردند ؛ چه ها

گفتند و نشنيدم؛ بدي كردند و بخشيدم؛


به زور غصه اشكم ريخت ولي من... باز خنديدم!!...

er

به همه ي اونايي كه تنهايي رو دوست ندارند ميگم تنهايي خودش سرآغاز با هم بودن است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 22:48  توسط alonest  | 

بدون هيچ مقدمه اي مي آغازم :


  باز مينويسم ،مينويسم روي چيزي که احساس ندارد اما احساساتم را بيان ميکند ،مينوسم روي چيزي که جان ندارد اما به

من جان ميبخشد،نميدانم که چگونه بنويسم با چه جمله اي شروع کنم ولي مينويسم ،مينويسم از وجود بي وجود دلم ،

مينويسم که خسته شده ام از هر چيزي که بوده و از هر چيزي که هست،


مينويسم که در خلوت تنهايي خود به فکر تنهاييم نيستم به اين فکرم که چرا وچه شد که تلخي و ناکامي عشق گريبان مرا در

کوچه ي تنگ وفا گرفت!؟ از عشق يا واژه ي به ظاهر زيباي عاشقي چيزي غير از يک سراب نديدم که هرچه به آن نزديکتر

ميشدم به غير واقعي بودنش ايمان بيشتري مي آوردم!!؟ عجيب است يا من عاشق نبودم يا عشق را تعبير درستي  نکرده اند!!

در اول جملهايم نوشتم بدونه هيچ مقدمه اي مي آغازم ولي حالا متوجه شدم که همه ي اين حرفهايم  بهانه و يا

مقدمه اي بودند تا بنويسم*تنهايم**خسته ام**وباخته ام در همه چيز...

و اما...!!؟؟k


 اما ميدانم که بايد تنها زندگي کنم يا بهتر بگويم تنها زندگي کردن را دوست داشته باشم و زندگي کنم چون تنها بدنيا آمدم !!

 و تنها هم از دنيا ميروم پس  من از اين به بعد با وجود اين همه مشکل(دوست دارم همه همينطور باشن)اگر آدم خوبي بودم

و نخواستم بهتر و ياخوبتر شوم سعي ميکنم همان خوب بمانم وبد نشوم و اگر بد بودم ونتوانستم


خود را به خوب بودن نزديک کنم سعي ميکنم همان بد بمانم و بدتر نشوم.....!!؟؟ در هر صورت مجبورم با همه چيز از جمله

 غمهايم خوش باشم... همين وديگر هيچ     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 23:2  توسط alonest  | 


 باز امشب ميخواهم جمله اي بگويم "تکراري" وشايد "خسته کننده" اما هر چه که هست حقيقت است و از

حقيقت نميتوان فرار کرد،امشب ميخواهم فريادي با سکوتم بزنم و باز هم بگويم* دلم گرفته است

 

l

چه کنم با اين همه حرف ،افسوس که حرف ها زيادند و فرصت کم و ياري نيست که گوش کند به آنچه که ميگوييم

 که اگر هم باشد نميدانم کدامين قصه ي تلخ خود را برايش بگويم که قصه ي ديگر دل من از من دلگير نشود


ونگويد که چرا آن قصه را تلختر از من دانستي...!!!؟؟؟  امشب سردي دستانم را با گرفتن دستان گرمت فراموش

کردم اما با سرماي صحبتت گرماي وجودم را گرفتي،زمانه ي سختيست ،


زمانه ايست که اعتماد جاي خودش را به شک و ترديد داد ه  شايد بهمين خاطر است ميگويند*حقيقت تلخ

است*امااغلب درتلخي حقيقت شيريني نهفته است که آن را با هيچ چيز نميتوان عوض کرد!؟ واز نظر من


شيريني همه حقايق اين است که اگر روزي تنها شدي با تنهاييت خوش باشي واز آن لذت ببري وشايد چيزي

شيريينتر ازتنهايي نباشد!؟؟اگر قرار باشد که تنها باشي و از تنهاييت رنج ببري


وآنوقت  ياري پيدا نکني که مثل خودت باشد (که مسلما پيدا نخواهي کرد)،بايد تا آخر عمر رنج بکشي  پس ...!؟


 تو هم درد ما را درمان نخواهی کرد فقط آرامشم را بر باد میدهی!؟، میدانم تو هم روزی ما را با آن همه خاطره 

 از یاد خواهی برد! میدانم!!.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 16:7  توسط alonest  | 

ok 

۱۰۰۰مرتبه 900 جمله عاشقانه را در 800 جای مختلف پیش 700 نفر مطرح کردم 600 نفر آن را

پسندیده و 500 نفر آن را به 400 زبان مختلف در 300 برگ و200 کتاب ترجمه کردن،100 دفعه برای

 90 روز ،روزی 80 دقیقه ای خواندم و آنگاه 70 جمله را در 60 بهانه و 50 روز،


روزی 40 مرتبه تکرار کردی 30 تای آنرا آموختی پس از 20 بار 10 بار تکرار کردی ،از تو 9 سوال

 کردم 8 مرتبه به 7 سوالم 6 بار جواب در فاصله 5 روزی دادی 4 مرتبه تو را در 3 محبت دعوت کردم

2 ساعت خواهش کردم تا یک بار گفتی: دوستـــــــــت دارم

 

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی ،به

مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی..!؟

 

ساقی قدحی ده بر جانانه بمیرم       از عشق ازل مست به خمخانه بمیرم

گو پیر مغان بر غم نالانه بمیرم          مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم(تا بی وطن واز همه بیگانه بمیرم)

افسوس به جهان یار ندیدم بجر نیش    وین سینه اگر باز کنی نیست بجز ریشه(زخم)

خواهم که نمانم به جهان بیشتر از پیش    بیگانه شمارند مرا در وطن خویش


با آنکه گزیدم به جهان زینت املاق        صیاد فلک کرد به تیرم همه انفاق

 بغض وستمم کردقضا و قدر الحاق      در زندگی افسانه شدم در همه آفاق(بگذار در مرگ هم افسانه بمیرم)

** اقبال مرا تیر قضا کرد نشانه          از کین حسودان بشدم قد کمانه**

 

**مارا نه صفا خواست از این دور زمانه  درویشم و بگذار قلندر منشانه

 

بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم...!؟

البته این متن هااز من نبود یه جایی دیدم و خوشم اومد گفتم تو وبلاگم بیارم....!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 23:2  توسط alonest  | 

خیلی ها با این جمله گول میخورن* خواستن توانستن

 است!!!* اما....


میخواستم تا آخر عمر عاشقش باشم،،تا آخر عمر دوستش داشته باشم

 اما او نخواست!؟ نخواستن او مهمتر از خواستن من بود،چرا؟ من خواستم و

 نتوانستم، او نخواست وتوانست،


پس در باره ی هر کاری که میکنی خوب فکر کن، اما حالا اگه ضربشو

 خوردی و تنها شدی دلیل نمیشه که ناراحت باشه ،اونجوری که دوست

 داری زندگی کن نه اونجوری که دیگران میخوان، از زندگی کردن لذت ببر

، باور کن سخت نیست، امتحانش مجانیه!!!.......

ok


واسه آدمی که همیشه بزرگترین حرفاشو با سکوت زده خیلی سخته که

 دردشو به زبون بیاره! بخاطر همین هم هست که اگه یه روز بخوادحرفشو

 بزنه کسی درکش نمیکنه،پس غصه اینو نخور که کسی درکت نمیکنه،فقط

 کافیه یکم دیگه با سکوتت با همه حرف بزنی!!!!؟؟،......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:23  توسط alonest  | 

bestمیخوام بهت بگم*تنهایی*دلیل

 نداره ،یهو چشاتو وا میکنیو

میبینی که تنهایی پس اگه یه روز زمین خوردی ناراحت نشو

دستاتو محکم بزن به زمین وبلند شو

 ،ببین: تو چه بخوای و چه

 نخوای این موضوع برات پیش

می آد پس بهتر نیست باهاش

حال کنی؟؟؟ازش لذت ببری؟؟؟


بجای اینکه وایسی و از این ناراحت باشی که چرا تنها شدی به این فکر کن

که چطور میتونی از تنهایی لذت ببری،کسی که دوستت داره و واست ارزش

 قائله، تنهات نمیذاره،اما این مهم که  اون کسی که تورو تنها گذاشته آیا به

اندازه ی خودت از این موضوع ناراحته یا نه،میبینی که نیست پس بیخیال 


از تنهایی لذت ببر چون دیگه کسی نیست که بهت نارو بزنه.....مگه تو همینو

 نمیخواستی؟؟؟؟ پس خوش باش....!؟


اما یه پیشنهاد دارم برای همه، چه کسایی که تنهایی رو حس کردن و چه

کسایی که هنوز  حسش نکردن،تو زندگیت هیچوقت از کسی *انتظار

*نداشته باش حتی پدر و مادرت،یعنی در قبال کاری که واسه  کسی انجام

میدی هیچ انتظاری ازش نداشته باش که اونم یه کاری برات بکنه،


دلیل اینکارهم خیلی روشنه،چون تو وقتی از دست کسی ناراحت میشی که

 ازش انتظار کاری رو داشته باشی و وقتی که این *انتظار* نباشه تو خیلی

 کمتر از همیشه ناراحت میشی!!!! به همین سادگی....!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 0:57  توسط alonest  | 

shabبه نام خدایی که شمعیست در کلیسای تاریک قلبم....

سلامی به سنگینی آه سردم....

بدون هیچ مقدمه ای می نویسم....

هر کس تو زندگییه شخصی خودش یه چیزهایی رو خیلی دوست داره البته شاید ندونه که برای چی دوسش داره امااینو میدونه که نسبت بهش علاقه داره.... 

منم تو زندگیم یه چیزایی رو خیلی دوست دارم البته با دلیل  ....

"من همیشه از شب خوشم می آد ودوسش دارم فقط بخاطر حس غربتی که به آدم دست می ده "....

من همیشه از تاریکی خوشم می آد ودوسش دارم فقط برای ا ینکه توش هیچ چیزی رو نمی بینی فقط اینو متوجه میشی که تنهایی.....

من همیشه قدم زدن تو سیاهی شب رودوست دارم چون توش هیچ کیو نمی بینم که بامن همقدمه....

همه ی اینارو دوست دارم چون یک حقیقتند!! حقیقتی که بهت میگه همیشه و در همه حال هیچ کس غیر از خودت با خودت نیست!!!!!.!....

 

آری من تنهایی را دوست دارم ومن عاشق تهاییم چون در تنهایی  ُ ریا نیست   ُدو رویی

نیست   ُدروغ نیست   ُخودت هستی و فقط خودت واین جذابترازهر  چیز و هر کسیست!!!!....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 20:57  توسط alonest  |